تکیه بر باد
                             دیگر برایت از باد خواهم گفت؛ از آخرین ویرانه هایی که درتنم فرو می ریزد
بی تو ...
 بی تو در پائیز 

گیلاس طعم بادام تلخ می دهد

باران؛ بوی مرگ !!!


برچسب ها: پاییز

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: یازدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت: 21:5

ترس نبودن تو...

نزدیکتر بیا...

نزدیکتر 

باز هم نزدیکتر ...

لطفا فانوس نگاهت را

بالاتر بگیر...

باور کن

باور کن..‌.

من دیگر

از تمام شنبه های

- بی تو - می ترسم...

کوک کن ساعت قلبت را

به زبان عشقم

کاش میدانستی که تو -

نه خود من !!

هم تا نفسی چاق کنم

شایدم این چند صباح-

نه برایت ، برایم -

فرصت آخر باشد ...


برچسب ها: شنبه, حضور تو

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و پنجم آذر ۱۳۹۶ ساعت: 6:58

شعرها سکوتم را به نیش بسته اند...

این روزها عطر تو پیچیده در شهر

خیالت که بر سرم میزند

 احساس زنده بودن میکنم

آب را سلام میدهم

بر تن باد بوسه میکارم

آسمان  را در آغوش میگیرم

اردیبهشت آمده ...

مثل یک نارنج تو

تو مثل صدای پای بهاری

که از پشت واژه هایم می آیی

ومن انگار زنده تر میشوم

انگار – منه او - هنوز

در دلم جایی برای زندگی باتو گذاشته

زودتر بیا ...

فصل باران های سیل آسا

دارد تمام میشود

این روزها تو ...

در گلوی واژه هایم گیر کرده ای

هی به پشتشان میزنم تا تورا

بیرون بیاندازند...

نمیدانم چه رازیست

نیستی اما هنوز از تو مینویسند!!!

جناب خدا ...

این روزها به تمام ترنج های همزاد تو

خیره به خوشبختی شان مانده ام 

با احساس حوض ساده ای

که هرشب -مهتاب- را در آغوش میکشد

بگذار ساده بگویم

-تو نیستی - و دیگر از دست هیچ کسی

کاری بر نمی آید

وسهم من از دنیا این است

- زنده زنده می میرم -!!

چه دنیای عجیبی شده بانو

- عشق دیگر نمیگذارد

آب خوشی از گلوی کسی

پایین برود -!!

 

 



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت: 12:3

اگه اشکی تو چشماته بزار ردش میان گونه هام باشه ...

چه فرقی میکند

بهارباشد ، یا زمستان؛پاییز و یا تابستان ..!!

اینجا برای نوشتن از - تو- همیشه خوب است

چه فرقی میکند که باران ببارد

و شرشر خیالت هرلحظه در سرم بپیچد!!

اینجا هوای

م

ر

د

ن

- برای تو همیشه خوب است ...

تمام دردهایم به یک لحظه میشود

در تن رود جاری

کافیست ...

زلف پریشانت را

به باد بسپاری...

بهار است و من ...

به تن کرده دلم را لباس احرامش...

تا بی امان بدویم در صفا و مروه چشمانت ...

به خدا باور کن ...

بعد لبخند تو در صبح بهار...

خستگی از تن خدا هم در میرود...

 خنده ی تلخی کرد قبل از رفتنش

انتظاری که کس ندارد،حتی از دشمنش!!!

 

درد من از همه دنیا این است

که چه بد شد زمانه که وقت مردن

– کس نباشد- ز وفا

آب بریزد

در پشت سرم !!

 زخمهایم ...

باز با خنجر از پشت بهتر میشود...

خاطرات بد بیایید

حال باران خوب نیست !!


موضوعات: باران


نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 7:28

گره زدم تو راه ؛ برشانه های باد تا رود به ناکجاآباد آرزوهای برباد رفته ام

پریشان نکن
زلف خود در باد
به روسری بگو
برای فتح‌دل ساده ام
یک سوار
از آن همه جنگاور
بس است..

 

-دلتنگی- یعنی ...

در حال و هوای شمال باشی ...

باروون نم نم بزنه ...

کنار جنگلی نم دار با مه ی دل نشین ...

و نسیمی آرام و خش خش برگها تو سکوتی دلنشین...

پشت به برکه ی آرام باشی ...

حواست به هیچ چیزو هیچ کسی نباشه !!

- یاد و خاطره ی کسی خفه ات کنه -

گاهی

ص

د

ا

ی

م

کن ...

فقط گاهی ...

شاید که این دیوانه

در آغوش خواب

در خیالت - مرده - باشد!!!!!!!!!!!!



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 9:55

- بهار -رمز ماه عسل ؛ تمام پروانه هاست....

بهار آمده وتو نیستی 

کاش به رگبار ببندد 

مرا این باران...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: دهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 16:28

امشب برای گرفتن دست خدا دستانت را نزدیکتر ببر کسی می آید که از جنس اوست ...

امشب سوزنی خواهم برداشت...

و بر بال فرشته ها سوار خواهم شد

و در صفرترین ساعتهای عاشقی خودم را

به زمین خواهم رساند...

سوزنم کوچک هم باشد عیبی ندارد

همینکه بتواند دلی مجروح را بهم رساند

تا صبحی بهم پیوسته شود.‌‌..

بس است ...

امشب بر گنبد نجابت ستاره و ماه خواهم نشست

زیر طاق چشمهای نگرانی راخواهم دوخت

و سبد سبد ستاره خواهم ریخت

در شب چشمانشان تا آسوده و آرام

تا خود صبح ؛ به خواب روند...

 

امشب به تمام کوچه های دلگیر

شهر سری خواهم زد...

سایه دل نگران تمام تنهایی مهتاب

را در آغوش خواهم کشید

در خم هر کوچه ای لبی غمگین را که دیدم

با سوزن بوسه هایم ...

دوخت منحنی خواهم زد ...

هر کجا که اخمی بر ابرو باشد

پرده اش را چین چین خواهم دوخت...

تا صبح خورشید بر سقف چشمانش

به ناز بنشیند ...

امشب در دل هر گذری...

در گلدان دلش نرگسی را سبز خواهم کرد

بین دلهایشان روبانی خواهم دوخت...

امشب تمام نجابت مهتاب را

در کیسه مهربانی خواهم ریخت

و به همه اعلام خواهم کرد

کسی اینجاست که دوست دارد

بر دلهایتان حاشیه ای از سرخی عشق

به یادگار بدوزد...

به یمن حضور کسی که می آید ...

کاش امشب صبح نشود ...

کاش زود به صبح نرسد!!

تا بتوانم یک عمر شرمندگیم را

در دلق پاره پاره ی تنم را قبل از حضور فرشته ای در

زمین به خاک بسپارم ...

هر صبح به نیت قرب دلت لبخند را روانه چشمهای منتطر کردم

تا شاید ...

شاید ...

قاصدک خوش خبر با نسیم رحمت تو

از کوی دلبرانه ات ...

مضرابی از نغمه عشق بنوازد

بر تارک خسته ی دله نازکم ...

تا شاید باد صدایم  را به گوشت برساند

و بدانی که در ایام فراقت

چه غزلهایی را در گلوی دلتنگی ام برایت سروده ام

من ...

هرشب به ماه نظر دوخته ام

تا شاید در صفرترین ساعت عاشقی ها

نظرگاهمان لحظه ای به هم تلاقی شود

هرشب برمدار مهتاب چرخیده ام

تا دل از تو ببرم ...

جناب خدا ...

این همه عشق ورزیدم تا رسم زندگی و مهربانی

تا همیشه ی این دنیا پاینده بماند

تا همیشه ی این روزگار ...

اما تو قولت یادت هست ...

میدانم از یاد برده ای تمام قول و قرارهایمان را ...

- تو - قول داده بودی که عشق را به مساوات بینمان تقسیم کنی ...

حالا بی حساب شدیم !!!

نه تو به قولت وفا کردی و نه من ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

دیشب برای تو از خدا ؛ فقط خدا را خواستم وبس ...

بچگی هامون تو روستا زیباترین تفریحمون سوار شدن روی تکه چوبی بعنوان اسب بود سرش رو تکه پارچه ای می بستیم به شکل کله ی اسب کاری هم به کار دیگران نداشتم تنها دلخوشی هام اسبک چوبیکم بود ولاستیک کهنه و مستهلک موتور پدر ...

این روزها نوشتن بهترین تفریح منه  کاری هم به کار دیگران ندارم !!کیبوردم شده اسبم و انگشتانی که به شکل سر اسب هی می رانمش در دشت خیال زندگی ؛ کاری هم به کار دیگران ندارم نه نگاهی کسی دیگر آزارم میدهد ونه پچ پچی گوشم را می  آزارد...!!

اصلا بگذارید اسم این اسب را اسب هوس بگذارم ،باید زیبا باشد این اسب ؛یالی سفید و  با یورتمه هایی شمرده شمرده ...

این همه کیبورد فرسایی برام شکل اسب هوسیه که پشتش سوار میشم و دشت زیبای واژه ها تاخت میزنم ، شاید این روزها برام زیاد فرقی نکنه که چی کسی میدونه چی می نویسم و چه کسی نمیدونه برای کی می نویسم ،اینکه قضاوتها در مورد اسب هوسم چی میگه خودم رو نمیخورم و جوش نمیزنم !!!چون میدونم هرکسی سوار بر اسب هوسش تو کوره راه های زندگی تاختش رو میزنه !!بعضی ها آرام تو این دشت قدم برمیدارن و بعضی شلاق براسبک هوسم میزنند، بعضی ها وارونه بر اسب هوس خودشان نشسته اند ، اما بعضی اسب را سوار خودشان کرده اند و بعضی ها با چوگان  حرفهاشون یال سفید و زیبای اسبکم رو خونی میکنن!!!

اما یاد گرفته درست سواری کنم که زمین نخورم –یاد گرفته ام دیگر کاری به اسب سواری دیگران نداشته باشم –

لطفا کنید اسب هوسم را آزار ندهید این اسبک خسته تر  از آن است که دشتی را تاخت بزند ...

لطف کنید آزارش ندهید صدای هن هنش می آید...وشاید نفس های آخر...

 

اونهایی که مخاطب قدیم من هستند میدونن امروز چه روزیه :

امشب با یک سبد تنهایی...

چند پروانه کاغذی ...

یک شمع باوفا ...

وساعت خوش حافظه ی اتاقم

تولدت را جشن گرفتیم ...

همانقدر زیبا ...

همانقدر ساده ...

و همانقدر باشکوه ...

 
صدایت که میزنم
تمام آینه ها
غرق بوسه میشوند
پروانه ها دوباره
عاشق میشوند
وپرستوها به خانه
بر میگردند
صدایت که میزنم
دوباره-بهار- میشود...


برچسب ها: تولد استاد

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: سوم اسفند ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

باید کسی باشد...

باید این روزهای سرد وسیاه کسی باشه ...

ویک بعدظهر سرد کنارش در ایوان بنشینی

وآرام ارام دست به موهایش بکشی

شب که میشه مهتاب رو لب حوض چشماش بنشونی

درست کنار شمعدونی ها

باید تو روزها و شبهای زمستون کسی باشه

تا آسمون مهربونتر باشه

باروون عاشقونه تر بباره

و برف آروم تر

شلاق به دل زمین بزنه...

باید کسی باشه که تو این سرما

تورو یاد –بهار- بیاندازه ...

 

پاور پوینتی زیبا از سفر 

هی فلانی ...

آرام تر...

آرام تر !!!

جنگ که نیست!!

ناسلامتی دل داری می بری!!!



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: هجدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 17:1

باران که می زند دل من لیز میخورد ...

دستانت بر قاب پنجره ی شبم تاب میخورد

باران شروع به باریدن گرفت

عطر خوب خاک نم کرده بلند شد

-من عطر تنت را خوب می شناسم –

سالها که تورا در آغوش گرفته با هربارانی که می آید...

باران که می بارد من می نویسم

با هرقطره اش تو مرا صدا میزنی

تو همیشه غربت را با صدای باران گریه میکنی ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: یازدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

روزگاری غریبیست نازنین...!!!!

 

آدمهای خیلی ضعیفی شده ایم ...

وقتی ته دلمان خالی میشود

تمام زندگیمان انگار کفگیرش به ته دیگ خورده

صدای گوشخراشش تنت ر ا می لرزاند

خدانکنه همون ته دل گیر کسی باشه

که سوخته مان کرده

اون موقع نبودن همونها خواب رو از چشممون میگیره

و هر صبحمون رو به زهر مار تبدیل میکنه ...

بعضی موقعها باخودم فکر میکنم

همونهای موندن باهاشون کجا رو فتح کردیم

که نبودنشون !!..

 

آدمهای خیلی ساده ای شدیم ...

اونقدر ساده که حجم بون ونبودن آدمها رو اونقده تو خودمون گنده کردیم

که دیگه جایی واسه زندگی کردن خودمون نزاشتیم !!!

زیاد خودتون رو وابسته به بودن و نبودن آدمها نکنید

آدمها زود خودشون رو گم میکنن ...

آدمها در بودنهاشون برحسب منافع و حتی در نبودنهاشون هم

منافع خودشون رو اول در نظر میگیرن

مطمئن باشید آدمهای امروز اگه جای دیگه ای جاپاشون

محکم نباشه قصد رفتن نمیکنن ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و هفتم دی ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

زمستون شده می فهمی زمستون!!!؟؟

زمستان هم با برف آمد بانو ...

وتو هنوز نمی آیی

این یعنی تورفته ای

و باغ بهار دیگری شده ای ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و ششم دی ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

سکوت ...

ما آدمها تخم نسناسیم انگار...

همه در طالع ما شب بخیرهایمان به کسانی می گوئیم

که تا خود صبح خواب را از چشمانمان گرفته اند!!!

 

باید کسی باشد...
باید کسی باشد...
که هرصبح سلامت را پاسخ
دهد ...
گونه هایت را ببوسد...
دست در موهایت بکشد...
باید کسی باشد
که وقتی در انبوه هر روز
غصه ها گم شدی
بیاید...
بگردد...
و پیدات کند
باید کسی باشد
که دوستت داشته باشد...

*****

دوستی سوال کرده ؛ نسناس یعنی چی؟

-نسناس موجودیه نصف جن و نصف انسان

که نه یک انسان کامله  و نه شبیه جن کامل



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ ساعت: 12:48

من رنگ چمشانت را ندیده ام اما میدانم تنت بوی بهار دارد....

 

کاش پروانه ی بودم

وآزاد ورها بالاتر از حصار تنم

در آغوش هرگلی می نشستم

تا عشق آفرین شوم برای چشمهایی که تنهایند

من هرصبح با نوشتنم در باره ی تو

هرروز بدهکارتر میشوم

دیشب ماه از پشت شیشه امانم را بریده بود

وچنان مشت ولگد بر پنجره میزد

که تا خود صبح نخوابیدم

آخر چند وقتی میشد که ستاره هایش را قرض گرفته ام

تا تو به احترام آنها هم که شده نگاهی بر سینه ی

پرافتخارم کنی ...

خدارو شکر مدتی است از دریا دورم

مانده بودم با تلاطم موجهایش چه کنم

خیلی وقت است که ساحلش را به امانت گرفته ام

تا اگر شبی بی خبر به خوابم آمدی

دستت را بگیرم ودر شن های نرمش باتو قدم بزنم ...

وااای زوزه ی باد از دور می آید

این یکی را چه کنم

میدانم او حداقل خانه خرابم می کند ...!!!

 

 کاش میشد همین صبحهای سرد زمستان بیدار شوم

و خودم  را دیگر نشناسم ...

-کسی دامن پراز واژه هایش را

در حیاط خلوت شعرهایم ریخته باشد-

کاش کسی بیاید و من اورا نشناسم

هرروز به دریا روم وبرایش

سبد سبد حرفهای عاشقانه صید کنم ...

کاش کسی بیاید و دنیا را با او تازه تر ببینم...

هرصبح در آینه به او سلام کنم ...

کاش کسی بیاید ومن اسم هیچ گلی را ندانم

و هرصبح به بهانه ای از او سوال کنم

کاش کسی بیاد و من حتی راه آسمان را هم ندانم

 و او هر روز منتظر ایستاده باشد که دستم را بگیرد و...

کاش کسی می آمد و خودم را هم به یاد نیاورم

و من را همه با او بشناسند ...

کاش رنگ شب را هم ندانم ...

کاش آسمان شب ستاره جدید رو کند

ومن هرشب دست در دست او

عاشقانه ترین جمله ها را

با زبان او هجا کنم ...

کاش کسی می آمد ...

کاش کسی می آمد و دستم را میگرفت

واز این واژه های دیوانه می برد ...

کاش کسی می آمد

تا کارم به جنون نکشیده  و مرا ...

جناب خدا :

این روزها اتفاقی خوب در راه است

لطف کن به خاطر نان ونمکی که باهم خورده ایم

این بار دلم را ...

آری دلم را نشکن ...

به فرشته های دهن لقت بگو !!

لطف اسم اورا به زبان نیاورند ...

تمام دیوارها دیگر گوش دارند ...

هرچند با لباس مندرس وتنگ خاطره ها

سالهاست گوشه نشین کنج اتاقی شده ام ...

اما تازه می فهمم که این بهانه ها

بهانه ی خوبی برای گوشه نشینی نیست ...

جناب خدا...

کاش بتوانم- دوست داشتن را دوباره شروع کنم -

در کوچه های باران شبی دلم رو چو کودکی بهانه کنم

به اشتیاق دیدن رویت به باغ دل شکوفه وجوانه کنم

به سطر سطر شعرهایم بیا عطر بپاش همچو گل یاس

که شور وشوق دیدنت مرا  شرری پر از ترانه کنم

به خلوت شبانه که می آیی ؛ عاشقانه بیا وبی بهانه

که پای قدمت به قربانی دلم ؛ شور شاعرانه کنم

فقط به من نگو که چرا این چنین اسیرو دربدر شدم

که به دوری ازتو تن بی جانم ,پر از تازیانه کنم

تمام ترانه هایم نوبه به  نوبه  جان فشانند به راه قدمت

که مهر تو برافتد بر پیاله جامم ؛این شور جاودانه  کنم

 

آهنگ جدید و زیبای معین 

-کنار تو چه آرومم...-

دود کرده ام دیگر پشت یک سیگار گذشته های غم بار

بگذار هرکه میخواد مرا دیگر ببرد پای هر چوبه ی دار!!

 

 

 

 

 

 



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و یکم دی ۱۳۹۵ ساعت: 10:46

بگو که مرا در هیچ کوچه ی ندیده ای ، بگو که رهگذر از همین حوالی بوده ای ...!!

دستانم تهیست و از مال دنیا  چیزی ندارم

جز شبه جمله هایی تلخ با واژه های سرد...

و یک چهار دیواری در جمجمه ی سرم ...

که هرشب دردواره هایش را به در و دیوار می کوبد

و روز و شب را با موش های دو گوششان

به شنيدن نام -شيرين- تو از لبانم دیگر عادت كرده اند...

 اتاقی تنگ و تاریک و آینه ی  که روی خوش

به این مرده ی متحرک دیگر نشان نمی دهد...

و قلبی که از عشق ورزيدن هر چیز و هر کس جز تو اكراه دارد...

مضحكه ی ستاره ها نشده بودم که اين شب ها

از برکت نيامدن هايت به خوابم هم ...

 

به آسمان خشک و بی روح و بی باران زل می زنم

که پوزخندش را کرور کرور

ستاره های بی فروغش تحويلم می دهند...

اولین برف پاییزی در جاده ییلاقی لونک  به دیلمان

و مرور خاطراتی محو دفن شده در زیر خروار خروار سردی

وتلخی روزگار...

بگو که یک رنگ و عاشقم نبوده ای

بگو هزار رنگ دلت...

قالی رنگ رنگ بوده ای...

بگو ...

اگر حرفی بینمان مانده بود

این همه جاده سکوت نمی کرد !!!



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: هشتم آبان ۱۳۹۵ ساعت: 8:45

ببین باران چه عاشقانه می بارد ! این بار تو نیا من به سوی تو می آیم...

پاییز و رویای دیوانگی با باران

و خش خش برگ ...

می دانم ؛ می دانم دوره ی نامه ها و پاکت نامه ها دیگر

منسوخ شده اما باز به همان زبان کودکیم روی گلبرگهای

قرمز  و سفید عاشقانه می نویسمو - دوستت دارم - بربال

قاصدکی می نشانم و در - باد - رهایش میکنم

فقط قول بده هرشب پنجره ی نگاهت را باز بگذاری...

 

اجازه خانوم معلم یه کم عدد بهم قرض میدین؟!

میخواهم کسی رو بیشتر از ده تا دوست داشته باشم ...

فیلم پاییز رویایی در جاده ییلاقی لونک به دیلمان زیر باران

جناب خدا ...

هرشب کسی میاد به پنجره اتاقم گل می ماله و فرار میکنه

اما من هرلحظه منتظر بارانم ...

حال و حواس این روزهایم اصلا مساعد نیست

هرصبح که بلند میشم فکر می کنم امروز حتما نوبتم میشه

دلم یه جراحی میخواد که جراحش توباشی ...

دلم رو بدوز سمت خودت

دقیقا سمت خودت ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: پنجم آبان ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

نفس بکش
واژه های تبدارم

از لابلای ذهن چشمهایم

شعرهای عاشقانه را

به سوی تو پرتاب میکند

در مشتهایت پنهانشان کن

تا پاکترین کف دست

یک عمر جاودانگی را

نفس بکشد...


برچسب ها: نفس بکش مرا

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: ششم تیر ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

خاطراتمان...
خاطرات روزهای خوب

عاشقانه مان

در زیر کفشهایت

به خواب رفته

به پایت کن تا دوباره

تورا به من برگرداند


برچسب ها: خاطرات, تو

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: پنجم تیر ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

فال قهوه ...
دیشب که برای خدا فال

قهوه میگرفتم

ورق زدم تمام خاطراتمان را

یادم آمد

سالهاست که برتن سفید

زندگیم از خط خطی های

تو خبری نیست

راستی کجا دنیا گم شده ای

که هیچ واژه ای از تو

در ذهنم دیگر

آبستن حادثه عشق نمیشود !!!



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: دوم تیر ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

کلاغ ...
کلاغی که پشت پنجره ات

میخواند

جا مانده است از پاییز...


برچسب ها: کلاغ, پاییز

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: یکم تیر ۱۳۹۵ ساعت: 0:1