تکیه بر باد
                             دیگر برایت از باد خواهم گفت؛ از آخرین ویرانه هایی که درتنم فرو می ریزد
چه خبر بانو ؟!!!

چه خبر بانو ؟!

چه خبر ...

چه خبر از دیوارهای

سست بی بنیان اعتقادهای

به گل نشسته آدمهای امروز؟!

چه خبر از بغض مداربسته دوربین ها

و بی تابی عکسهای من وتو پد های

دست به دست،چرخیده

عرق کرده در دستهایشان!

چه خبر از لهجه های دریده
ذهن مردمان ظاهر پرست؟!

چه خبر از روزگار خوش سادگی‌

دعاها و شکوفه های روی طاقچه مادربزرگ

چه خبر از گیس های سپیدش...

چه خبر از دنیایشان؟!
چه خبر از دنیایمان.؟!
چه خبر ...؟!

روزگارخوش!!!

روزگار خوشمان یعنی همان

سال های چند فصل پیش؛

که بهار گم نشده بود

زیر سم نگاههای هرزه مردمان شهر ... !

روزگار خوش همان

میخک های زیر گلویت

که حواس کسی را پرت نمی کرد...

روزگار خوش مان

همان سادگی لهجه هایی

که با سکوت روزها و شبها

دوستت دارم را برایت هجا میکردم

-روزگارخوش ما بانو ...
همان روزگار ته بازار بود،
که از دخترکان کولی
نظر بند تورا خریده بودم
تا خاطراتمان چشم نخورد!!

پ.ن

نمیدانم قرنی گذشته با چند قرن

به عکس تو که خیره میشوم

غریبه ای هستی آشنا

که گویی در زندگی قبلی در قرن های پیش

کسی را دوست داشتم که شبیه ـ تو ـ بود

اما یقین دارم که کسی را دوست داشتم

شبیه تو بود




نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ ساعت: 20:54