خسته ام اما ناامید نیستم
با مردم شهر راه میروم
با مردم شهر حرف میزنم
اما خودم با خودم زندگی میکنم
دیگر از شلوغی بازار سالهای قبل خبری نیست
که هروقت این روزها دلت گرفت
چرخی در شهر بزنی بوی اسپند صدای مردم شهر
تورا به وجد بیاورد
نگرانتم میدانی،
میترسم وقتی خسته از روزگار و آدمها به خانه برمیگردی
دلت هوای آغوش کند و مرا نبینی
دلت هوای یکهم صحبت، تورا و حرفهایت را بفهمد
دلت که گرفت به کجا پناه می بری
خاطره ای را هم که از من با خودت نبرده ای
نه عکس در هیچ جای زندگیت
برای روزهای مبادا نگه داشته ای
نه کنج دلت یادی از من را...
این روزها نمیدانم چه میکنی
دلت که گرفت خودت رو به کدوم راه میزنی
کدوم جاده رو زیر پات له میکنی
تا از بین ببری ته مانده تمام آن خاطرات روزهایی
که باران به باران گره در خنده هایمان ساخته بودیم
گیرم دل به جاده زدی
چه کس غمخوارت میشود
شیطنت هایت سر کی خالی میکنی؟!
برایم بگو حتی اگر دلت دیگر مرا نمی شناسند
حتی اگر این روزها نزدیک بهار دلت
دیگر دلت خوایم را نمی بیند
برایم بنویس ...
بنویس که دلتنگ منی...
بنویس هنوز خواب مرا می بینی...
بنویس و از احوالم بپرس...
از روزگارم بپرس که چی میکنم
این روزهای آخر عمرم را...
بپرس که بازهم در اتاقم را شبها باز میگذارم
تا سرمای این روزها در تنم بنشیند و کیف کنم ...
برایم بنویس صبحها مراقب جاده های یخ زده باش...
برایم بنویس و آخرش سه نقطه بگذار...

پ .ن
بیا این شبهای سرد همچون مهتاب فاتحانه بر پنجره اتاقم بتاب صبح که مرا پیدا کردن جسم یخ زده ام با لبخندی بر لب که به آسمان می زنم با رویای تو در خود پیچیده مرده باشم.
نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 18:50