تکیه بر باد
                             دیگر برایت از باد خواهم گفت؛ از آخرین ویرانه هایی که درتنم فرو می ریزد
بی تو ...
 بی تو در پائیز 

گیلاس طعم بادام تلخ می دهد

باران؛ بوی مرگ !!!


برچسب ها: پاییز

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: یازدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت: 21:5

ترس نبودن تو...

نزدیکتر بیا...

نزدیکتر 

باز هم نزدیکتر ...

لطفا فانوس نگاهت را

بالاتر بگیر...

باور کن

باور کن..‌.

من دیگر

از تمام شنبه های

- بی تو - می ترسم...

کوک کن ساعت قلبت را

به زبان عشقم

کاش میدانستی که تو -

نه خود من !!

هم تا نفسی چاق کنم

شایدم این چند صباح-

نه برایت ، برایم -

فرصت آخر باشد ...


برچسب ها: شنبه, حضور تو

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و پنجم آذر ۱۳۹۶ ساعت: 6:58

دلم ...

دلم گرفته..

مثل پنجره ای غبار گرفته

که روبه هیچ کوچه ای

باز نمیشود...

دلم گرفته ...

ازجای خالی دستانت بر بندبند تنم...

که درد می کند

 دلم گرفته...

مثل همین عصرهای پاییزی بی حضور تو...

که به تمام فصلها رسوخ میکند...

دلم گرفته...

روی دست خودم هم مانده ام

شبیه دستمالی کهنه شده ام

که به شاخه ی درختی گیر کرده باشد...

 

چگونه خیال باریدن کنم

وقتی تنها میراث بر جا مانده از تو ...

همین بغضی است که هی لگد لگد میزند

براین گلوی درد کشیده ام

که از تو در من

به یادگار مانده است...

دلم گرفته از - تو-...!!!



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و دوم آذر ۱۳۹۶ ساعت: 9:56

شب و خیال تو ...
شب که می شود

عطر تن تو‌

تاخت می زند

در آغوش خیالم 

ومن 

اسبی می شوم وحشی

که هیچ شلاقی رامش نمی کند !!!!



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: چهارم آبان ۱۳۹۶ ساعت: 17:42

با اشکهایم به راه می آورم نبودن تو را ؛ فقط اوست که زبان دلم را میداند ...

بریده های نفس یادگاری از زخمند

زخم از کوره  راه ها و کور گره ها که انتخابمان بود

اما حق نبود...

حقمان نبود قطره هایی از اشک که هردم سوال پیچمان کند...

حقمان نبود چشم هرلحظه منتظر به روزهای بهتری باشد...

حقمان نبود که این همه غریبه باشیم با دستهای مهربانی ...

حقمان نبود لبخندهایمان آنقدر تکیده باشد

حقمان نبود حتی در نبود کسی ترس از دست دادن داشته باشیم

حقمان  نبود که برای داشتن کسی هزار رنگی عشق را به جانمان بخریم

حقمان نبود که در فتح دله کسی نیمه راه کور زندگی جا بمانیم

حقمان نبود که گول سراب رنگی خاطرات خوش فردا بخوریم

حقمان نبود که در سوگند عشق دل اعتمادش پایمال شود...

حقمان نبود آب شدن غرورمان را ببینیم و کاری نتوانیم بکنیم

حقمان نبود کسی بیاید روی شیشه نازک دلمان ها کند و...

حقمان نبود در بازار مکاره ؛ جنس مهربانی بفروشیم

و کاخ ویرانی تحویل بگیریم

حقمان نبود باد بیاید هر لحظه در بیغوله های دیروز سر به خرابات بریم...

-حقمان نبود دل زنده زنده بمیرد و کسی نباشد به او تسلیت بگوید-

حقمان نبود ...

 



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت: 8:15

شعرها سکوتم را به نیش بسته اند...

این روزها عطر تو پیچیده در شهر

خیالت که بر سرم میزند

 احساس زنده بودن میکنم

آب را سلام میدهم

بر تن باد بوسه میکارم

آسمان  را در آغوش میگیرم

اردیبهشت آمده ...

مثل یک نارنج تو

تو مثل صدای پای بهاری

که از پشت واژه هایم می آیی

ومن انگار زنده تر میشوم

انگار – منه او - هنوز

در دلم جایی برای زندگی باتو گذاشته

زودتر بیا ...

فصل باران های سیل آسا

دارد تمام میشود

این روزها تو ...

در گلوی واژه هایم گیر کرده ای

هی به پشتشان میزنم تا تورا

بیرون بیاندازند...

نمیدانم چه رازیست

نیستی اما هنوز از تو مینویسند!!!

جناب خدا ...

این روزها به تمام ترنج های همزاد تو

خیره به خوشبختی شان مانده ام 

با احساس حوض ساده ای

که هرشب -مهتاب- را در آغوش میکشد

بگذار ساده بگویم

-تو نیستی - و دیگر از دست هیچ کسی

کاری بر نمی آید

وسهم من از دنیا این است

- زنده زنده می میرم -!!

چه دنیای عجیبی شده بانو

- عشق دیگر نمیگذارد

آب خوشی از گلوی کسی

پایین برود -!!

 

 



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت: 12:3

گره زدم تو راه ؛ برشانه های باد تا رود به ناکجاآباد آرزوهای برباد رفته ام

پریشان نکن
زلف خود در باد
به روسری بگو
برای فتح‌دل ساده ام
یک سوار
از آن همه جنگاور
بس است..

 

-دلتنگی- یعنی ...

در حال و هوای شمال باشی ...

باروون نم نم بزنه ...

کنار جنگلی نم دار با مه ی دل نشین ...

و نسیمی آرام و خش خش برگها تو سکوتی دلنشین...

پشت به برکه ی آرام باشی ...

حواست به هیچ چیزو هیچ کسی نباشه !!

- یاد و خاطره ی کسی خفه ات کنه -

گاهی

ص

د

ا

ی

م

کن ...

فقط گاهی ...

شاید که این دیوانه

در آغوش خواب

در خیالت - مرده - باشد!!!!!!!!!!!!



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 9:55

- بهار -رمز ماه عسل ؛ تمام پروانه هاست....

بهار آمده وتو نیستی 

کاش به رگبار ببندد 

مرا این باران...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: دهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 16:28

امشب برای گرفتن دست خدا دستانت را نزدیکتر ببر کسی می آید که از جنس اوست ...

امشب سوزنی خواهم برداشت...

و بر بال فرشته ها سوار خواهم شد

و در صفرترین ساعتهای عاشقی خودم را

به زمین خواهم رساند...

سوزنم کوچک هم باشد عیبی ندارد

همینکه بتواند دلی مجروح را بهم رساند

تا صبحی بهم پیوسته شود.‌‌..

بس است ...

امشب بر گنبد نجابت ستاره و ماه خواهم نشست

زیر طاق چشمهای نگرانی راخواهم دوخت

و سبد سبد ستاره خواهم ریخت

در شب چشمانشان تا آسوده و آرام

تا خود صبح ؛ به خواب روند...

 

امشب به تمام کوچه های دلگیر

شهر سری خواهم زد...

سایه دل نگران تمام تنهایی مهتاب

را در آغوش خواهم کشید

در خم هر کوچه ای لبی غمگین را که دیدم

با سوزن بوسه هایم ...

دوخت منحنی خواهم زد ...

هر کجا که اخمی بر ابرو باشد

پرده اش را چین چین خواهم دوخت...

تا صبح خورشید بر سقف چشمانش

به ناز بنشیند ...

امشب در دل هر گذری...

در گلدان دلش نرگسی را سبز خواهم کرد

بین دلهایشان روبانی خواهم دوخت...

امشب تمام نجابت مهتاب را

در کیسه مهربانی خواهم ریخت

و به همه اعلام خواهم کرد

کسی اینجاست که دوست دارد

بر دلهایتان حاشیه ای از سرخی عشق

به یادگار بدوزد...

به یمن حضور کسی که می آید ...

کاش امشب صبح نشود ...

کاش زود به صبح نرسد!!

تا بتوانم یک عمر شرمندگیم را

در دلق پاره پاره ی تنم را قبل از حضور فرشته ای در

زمین به خاک بسپارم ...

هر صبح به نیت قرب دلت لبخند را روانه چشمهای منتطر کردم

تا شاید ...

شاید ...

قاصدک خوش خبر با نسیم رحمت تو

از کوی دلبرانه ات ...

مضرابی از نغمه عشق بنوازد

بر تارک خسته ی دله نازکم ...

تا شاید باد صدایم  را به گوشت برساند

و بدانی که در ایام فراقت

چه غزلهایی را در گلوی دلتنگی ام برایت سروده ام

من ...

هرشب به ماه نظر دوخته ام

تا شاید در صفرترین ساعت عاشقی ها

نظرگاهمان لحظه ای به هم تلاقی شود

هرشب برمدار مهتاب چرخیده ام

تا دل از تو ببرم ...

جناب خدا ...

این همه عشق ورزیدم تا رسم زندگی و مهربانی

تا همیشه ی این دنیا پاینده بماند

تا همیشه ی این روزگار ...

اما تو قولت یادت هست ...

میدانم از یاد برده ای تمام قول و قرارهایمان را ...

- تو - قول داده بودی که عشق را به مساوات بینمان تقسیم کنی ...

حالا بی حساب شدیم !!!

نه تو به قولت وفا کردی و نه من ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

دیشب برای تو از خدا ؛ فقط خدا را خواستم وبس ...

بچگی هامون تو روستا زیباترین تفریحمون سوار شدن روی تکه چوبی بعنوان اسب بود سرش رو تکه پارچه ای می بستیم به شکل کله ی اسب کاری هم به کار دیگران نداشتم تنها دلخوشی هام اسبک چوبیکم بود ولاستیک کهنه و مستهلک موتور پدر ...

این روزها نوشتن بهترین تفریح منه  کاری هم به کار دیگران ندارم !!کیبوردم شده اسبم و انگشتانی که به شکل سر اسب هی می رانمش در دشت خیال زندگی ؛ کاری هم به کار دیگران ندارم نه نگاهی کسی دیگر آزارم میدهد ونه پچ پچی گوشم را می  آزارد...!!

اصلا بگذارید اسم این اسب را اسب هوس بگذارم ،باید زیبا باشد این اسب ؛یالی سفید و  با یورتمه هایی شمرده شمرده ...

این همه کیبورد فرسایی برام شکل اسب هوسیه که پشتش سوار میشم و دشت زیبای واژه ها تاخت میزنم ، شاید این روزها برام زیاد فرقی نکنه که چی کسی میدونه چی می نویسم و چه کسی نمیدونه برای کی می نویسم ،اینکه قضاوتها در مورد اسب هوسم چی میگه خودم رو نمیخورم و جوش نمیزنم !!!چون میدونم هرکسی سوار بر اسب هوسش تو کوره راه های زندگی تاختش رو میزنه !!بعضی ها آرام تو این دشت قدم برمیدارن و بعضی شلاق براسبک هوسم میزنند، بعضی ها وارونه بر اسب هوس خودشان نشسته اند ، اما بعضی اسب را سوار خودشان کرده اند و بعضی ها با چوگان  حرفهاشون یال سفید و زیبای اسبکم رو خونی میکنن!!!

اما یاد گرفته درست سواری کنم که زمین نخورم –یاد گرفته ام دیگر کاری به اسب سواری دیگران نداشته باشم –

لطفا کنید اسب هوسم را آزار ندهید این اسبک خسته تر  از آن است که دشتی را تاخت بزند ...

لطف کنید آزارش ندهید صدای هن هنش می آید...وشاید نفس های آخر...

 

اونهایی که مخاطب قدیم من هستند میدونن امروز چه روزیه :

امشب با یک سبد تنهایی...

چند پروانه کاغذی ...

یک شمع باوفا ...

وساعت خوش حافظه ی اتاقم

تولدت را جشن گرفتیم ...

همانقدر زیبا ...

همانقدر ساده ...

و همانقدر باشکوه ...

 
صدایت که میزنم
تمام آینه ها
غرق بوسه میشوند
پروانه ها دوباره
عاشق میشوند
وپرستوها به خانه
بر میگردند
صدایت که میزنم
دوباره-بهار- میشود...


برچسب ها: تولد استاد

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: سوم اسفند ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

سپاسگزاری ...

هرروز خودتان را باحس

سپاسگزاری از داشته هایمان

شروع کنیم...

برای رختخواب پر از آرامش

برای سقف امن بالای سر

برای چشمهای بینا

برای لباست

برای تن سالمت

برای دوستان خوبت...

سپاسگزار باش

برای چشمی که می بیند

این همه زیبایی صبح را...

هرروزت را برای هرکدام

موهبتت بیشتر سپاسگزاری کن


برچسب ها: آرامش خیال

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

صدای تو ...

صدای تو ...

صدای گام های تو ...

صدای نفس هایت ...

بوی در باد ...

هنوز ...

هنوز ضربان زندگی من است

کاش بوی تو -با باد بیاید -!!

این روزها ...

همه چیز خوب است جناب خدا ...

می ترسم ...

همیشه از سکوتهای مرگبار میترسم ...


برچسب ها: صدایم کن, ترس

نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 9:13

- تو گلبهاری- یا گل  بهار ؟!

تو خودت باغی از بهاری ...

با چهار فصل از عاشقانه ترین واژه ها

تو نامت گل است و پیشینه ات بهار

در گندمزار موهایت زیرآفتاب عشقت

می توان کودکانه دوید ...

از پنجره چشمانت آویخته ای هزاران نیلوفر را

که با باران هرشب ترانه ی عاشقانه میخوانند

در مزرعه دستانت گلهای محبت لانه کرده اند

و بر لبانت غنچه های مهر کاشته ای ...

آغوشت ...

آغوشت ...

از آغوشت خودت برایم بنویس...

بگذار پروانه شدن را

در باغ آغوش –تو- شروع کنم

سالهاست که در پیله ی تنهاییم

به کرمی مانندم ...

راستی ؛ تو گلبهاری یا گل بهار ...

دیگر چه فرقی میکند وقتی زمستان است

با تو هرصبحم بهار میشود ...

هی بانو ...

-تو- جایی به گمانم ایستاده ای

که هرصبح زیبائیت

-با باد- می آید ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: نوزدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

باید کسی باشد...

باید این روزهای سرد وسیاه کسی باشه ...

ویک بعدظهر سرد کنارش در ایوان بنشینی

وآرام ارام دست به موهایش بکشی

شب که میشه مهتاب رو لب حوض چشماش بنشونی

درست کنار شمعدونی ها

باید تو روزها و شبهای زمستون کسی باشه

تا آسمون مهربونتر باشه

باروون عاشقونه تر بباره

و برف آروم تر

شلاق به دل زمین بزنه...

باید کسی باشه که تو این سرما

تورو یاد –بهار- بیاندازه ...

 

پاور پوینتی زیبا از سفر 

هی فلانی ...

آرام تر...

آرام تر !!!

جنگ که نیست!!

ناسلامتی دل داری می بری!!!



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: هجدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 17:1

لطفا این همه - زخم - روی زخمم ؛ تلنبار نکن ؛ لطفا!!!!

دست بردار از من
دست خودبرگردنم
دارنکن...
لطفا!!!

حلقه در حلقه در عشق
در بند غم و درد
گرفتارم نکن
لطفا!!!

من خودم ویرانه ام
آوار نشو...
سقف را برسرم
آوار نکن لطفا!!!

مردمان زخم زدن
برتن و روحم
این همه برتنم
زخم تلنبار نکن لطفا!!!

سینه ام آشوب دارد
این همه شعار برای انقلاب
انبار نکن لطفا!!!

خسته ای از من و ازخود
لطف کن
انکار نکن لطفا!!!!

من خودم از همه شهر
گریزانم برگرد
از من دیوانه فرار نکن
لطفا!!!!

عاشقم هستی دلت میداند
عاشقی جرم قشنگیست
دل بی عارنکن لطفا!!!!

گوش من پرشده ازحرف دروغ
بیهوده به فریبی دیگر اقرارنکن لطفا!!!!

من خودم کودکم
شبها بی خوابم این همه
قصه تکرار نکن لطفا!!!



من که میدانم به بازی گرفتی
همه احساسم را
این همه عاشقی اصرار
نکن لطفا!!!!

کاش نقاشی زبردست بود

آغوشت را باران می کشیدم

تا هرشب برمن ببارد

چشمهایت را آسمان ...

لبهایت را باغی گل پر از یاس و مریم

تا برای مهتاب آسمان

هرشب برایش عطر دلدادگی بچینم

و دستهایت را ...

دستهایت آغوشی از مردن می کشیدم

تا آرام ؛ آرام در آن جان دهم ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: سیزدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

این روزها ...

این روزها وقتی تو شهرقدم میزنی و به درو دیوار شهر نگاه میکنی پرشده از پرچم های رنگی و جملات شادی ، پرچم هایی که فقط رو بندشون رنگ شادی دارند اما هیچ راهی به دلها ندارن این شادی  و حرفهای زیبایی که فقط روی دیوار جاخوش کردند و مطمنا تو زندگی آدمهای پای دیوارش تاثیر مثبتی نداشته .

این کارها دقیقا منو یاد زندگی بعضی آدمها میندازه آدمهایی که چند دهه پیش با هم ازدواج  میکنن اما بعد چند سال بعد اختلافات شدید از هم جدا میشن و راه خودشون رو میرن !!! اما سی ساله که شب ازدواجشون رو جشن میگیرن و جالبه همه رو دعوت میکنن که توی شادیشون سهیم باشن  و اون شبو به جشن و پایکوبی میگذرونن که به نظرم مسخره ترین کار دنیاست .

این همه رنگ شادی که این روزها به در دیوار پاشیدن من هنوز فلسفه اش رو نمیدونم وقتی در کاری همه چیزمون رو فدا کردیم وهیچ چیزی رو بدست نیاوردیم جز چند مشت شعار که نه شکم کسی رو سیر میکنه و نه روح کسی رو آرووم . این روزها بیایم به تخم مرغهایی که توی سبد گذاشتیم کمی نگاه کنیم که چقدرشون سالم موندن !!!

ساعاتی پیش صبح زیبا ، سرد و دل انگیز گیلان در باغات چای آرام



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: دوازدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

باران که می زند دل من لیز میخورد ...

دستانت بر قاب پنجره ی شبم تاب میخورد

باران شروع به باریدن گرفت

عطر خوب خاک نم کرده بلند شد

-من عطر تنت را خوب می شناسم –

سالها که تورا در آغوش گرفته با هربارانی که می آید...

باران که می بارد من می نویسم

با هرقطره اش تو مرا صدا میزنی

تو همیشه غربت را با صدای باران گریه میکنی ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: یازدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

کاشکی بعضی  آدمها میفهمیدن که مثل آهنگ همیشه تازه و نو هستن، کاشکی...

این روزها اگر میخواهید آرام زندگی کنید

باید اسب سوار و اسب شناس خوبی باشید

اسب های وحشی خوب سواری نمیدهند

باید آرام کنج ثانیه ها بنشینی ولحظه هارو رام کنی

هربار دهانه ی زمان رو بکشی و به خودت نزدیکتر کنی

وحشی ترین اسبها هم روزی رام میشوند

اما باید یک اسب شناس حرفه ای باشی

مواظب این روزها باشید

ثانیه ها بد وحشی وحشی شده اند

یک بار زمینتان نزنند ...

دیروز از پای دیوار کوچه ی بقعه آرام آرام میگذشتم

سرما جانسوز بود ...

چشمانم ناگهان به پیچکهای یخ زده ی روی دیوار افتاد

چنان به هم چسبیده بودن که هیچ بادی بینشون

جرات عرض اندام نداشت ...

یاد آن روزهایمان افتادم ...

آرام در کوچه بن بست کنار بقعه قدم زدیم

چنان دستمان را در هم گره کرده بودیم

که هیچ طوفانی جرات نزدیک شدن نداشت ...

-راستی چه شد که با نسیمی از سوی ...

دستانم را تو کوچه جا گذاشتی ؟!!!

جناب خدا ...

کاش میشد آدمها هم مثل آهنگها باشن

همیشه هروقت یادشون می افتیم

با یاد و خاطره شون احساس تازگی کنیم

آهنگهای حتی قدیمی ها هم
همیشه تازه ونو جلوه میکنن
هربار که گوش میدی
حسی به نام تازگی در تنت
به وجود میاد...
مثل همین آهنگ زیبای معین
-من از این دنیا چی میخوام
دو تا صندلی چوبی...-
همیشه دوستش دارم
حتی اگه هزار هزار آهنگ
به وجود بیاد
بازهم حس قشنگی گوش دادنش احساسم رو
یه جوری میکنه...

 

کاشکی آدمها همیشه تازه
می موندن...
کاشکی وقتی هر وقت یادشون
می افتادیم غبار غم وغصه
روی خاطراتمون نشینه...

کاشکی آدمها ...
کاشکی!!!
همیشه دوست داشتنی
می موندن!!!
کاشکی...

کاشکی بعضی آدمها میدونستن که حداقل واسه 

من مثل آهنگ قدیمی یاد و خاطراتشون همیشه

حس خوبی بهم میده...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: نهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت: 10:6

زندگی ...

زمستان را باز با دلم مدارا کن

باز مرا به شب گردی ، شب

 مبتلا کن ...

 

دوستی سوالی کردن وچون آدرس نداشت وخصوصی بود همین جا جوابش رو میدم:

-نه- از نظر من وجود خارجی نداره.

////

دوست دیگری حرفی زدن آدرس داشت اما چون تصمیم گرفتم خواب کسی رو آشفته نکنم همین جا میگم: 

شاعری به معشوقه اش پیام داد: 

تو چطور معشوقه ای هستی که شبها باید اینجا کنارم وبر بالینم باشی فرسنگها از من دوری ؟!!

معشوقه جواب داد : تو چه شاعری هستی که -عشق - را پای تختخواب جستجو میکنی؟!

####

به آهنگ امروز وبلاگ گوش بدین به سوالهای بی جوابتون میرسین.



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و هشتم دی ۱۳۹۵ ساعت: 0:1

روزگاری غریبیست نازنین...!!!!

 

آدمهای خیلی ضعیفی شده ایم ...

وقتی ته دلمان خالی میشود

تمام زندگیمان انگار کفگیرش به ته دیگ خورده

صدای گوشخراشش تنت ر ا می لرزاند

خدانکنه همون ته دل گیر کسی باشه

که سوخته مان کرده

اون موقع نبودن همونها خواب رو از چشممون میگیره

و هر صبحمون رو به زهر مار تبدیل میکنه ...

بعضی موقعها باخودم فکر میکنم

همونهای موندن باهاشون کجا رو فتح کردیم

که نبودنشون !!..

 

آدمهای خیلی ساده ای شدیم ...

اونقدر ساده که حجم بون ونبودن آدمها رو اونقده تو خودمون گنده کردیم

که دیگه جایی واسه زندگی کردن خودمون نزاشتیم !!!

زیاد خودتون رو وابسته به بودن و نبودن آدمها نکنید

آدمها زود خودشون رو گم میکنن ...

آدمها در بودنهاشون برحسب منافع و حتی در نبودنهاشون هم

منافع خودشون رو اول در نظر میگیرن

مطمئن باشید آدمهای امروز اگه جای دیگه ای جاپاشون

محکم نباشه قصد رفتن نمیکنن ...



نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و هفتم دی ۱۳۹۵ ساعت: 0:1