امشب برای گرفتن دست خدا دستانت را نزدیکتر ببر کسی می آید که از جنس اوست ...
امشب سوزنی خواهم برداشت...
و بر بال فرشته ها سوار خواهم شد
و در صفرترین ساعتهای عاشقی خودم را
به زمین خواهم رساند...
سوزنم کوچک هم باشد عیبی ندارد
همینکه بتواند دلی مجروح را بهم رساند
تا صبحی بهم پیوسته شود...
بس است ...
امشب بر گنبد نجابت ستاره و ماه خواهم نشست
زیر طاق چشمهای نگرانی راخواهم دوخت
و سبد سبد ستاره خواهم ریخت
در شب چشمانشان تا آسوده و آرام
تا خود صبح ؛ به خواب روند...
امشب به تمام کوچه های دلگیر
شهر سری خواهم زد...
سایه دل نگران تمام تنهایی مهتاب
را در آغوش خواهم کشید
در خم هر کوچه ای لبی غمگین را که دیدم
با سوزن بوسه هایم ...
دوخت منحنی خواهم زد ...
هر کجا که اخمی بر ابرو باشد
پرده اش را چین چین خواهم دوخت...
تا صبح خورشید بر سقف چشمانش
به ناز بنشیند ...
امشب در دل هر گذری...
در گلدان دلش نرگسی را سبز خواهم کرد
بین دلهایشان روبانی خواهم دوخت...

امشب تمام نجابت مهتاب را
در کیسه مهربانی خواهم ریخت
و به همه اعلام خواهم کرد
کسی اینجاست که دوست دارد
بر دلهایتان حاشیه ای از سرخی عشق
به یادگار بدوزد...
به یمن حضور کسی که می آید ...
کاش امشب صبح نشود ...
کاش زود به صبح نرسد!!
تا بتوانم یک عمر شرمندگیم را
در دلق پاره پاره ی تنم را قبل از حضور فرشته ای در
زمین به خاک بسپارم ...

هر صبح به نیت قرب دلت لبخند را روانه چشمهای منتطر کردم
تا شاید ...
شاید ...
قاصدک خوش خبر با نسیم رحمت تو
از کوی دلبرانه ات ...
مضرابی از نغمه عشق بنوازد
بر تارک خسته ی دله نازکم ...
تا شاید باد صدایم را به گوشت برساند
و بدانی که در ایام فراقت
چه غزلهایی را در گلوی دلتنگی ام برایت سروده ام
من ...
هرشب به ماه نظر دوخته ام
تا شاید در صفرترین ساعت عاشقی ها
نظرگاهمان لحظه ای به هم تلاقی شود
هرشب برمدار مهتاب چرخیده ام
تا دل از تو ببرم ...
جناب خدا ...
این همه عشق ورزیدم تا رسم زندگی و مهربانی
تا همیشه ی این دنیا پاینده بماند
تا همیشه ی این روزگار ...
اما تو قولت یادت هست ...
میدانم از یاد برده ای تمام قول و قرارهایمان را ...
- تو - قول داده بودی که عشق را به مساوات بینمان تقسیم کنی ...
حالا بی حساب شدیم !!!
نه تو به قولت وفا کردی و نه من ...
نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت: 0:1