ما جان فرسوده تر از آن شده ایم که بتوانیم
امروزهایمان را به فرداهایی دیگر گره بزنیم
ما؛
خنده از لبهایمان رفت
نور از چشمانمان پرید
نای از توانمان پر کشید
پاهایمان سست و لرزان ...
دروغ است که ما امیدمان را از دست داده ایم
ما زنده ایم تا باز ببنیم که طبیعت
چه شگفتانه دیگری در آستینش دارد
برای این همه ذوقی که از نبودن
ظالمان در روی زمین
خواهیم دید

پ.ن:
عالی جناب ؛
هنوز به ما مرگ زیاد بدهکاری ...
