تکیه بر باد
                             دیگر برایت از باد خواهم گفت؛ از آخرین ویرانه هایی که درتنم فرو می ریزد
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد  گویا به خواب شیرین رفته باشد فرهاد

زیر چتر دلتنگی هایم...

 شانه به شانه نوشته هایم خیس اشک ایستادم

با نوازش باران و دلشوره و بی قراری هایم.

من از هجوم درد بی تو بودن سوخته ام

من بی تو تحقیر شده ام پیش نگاه پرغرور ثانیه ها

من با دستهای تو جان سپردم

همان وقت که از من جدا شد و دیگرمال من نبود

در خط ،خط نوشته هام نگاه کن

من اینجا روی قلب پردردم هر روز سیاه مشق نوشتم از نام تو

من شکستم زیر رگبار بی امان فاصله های بی امان

من سوختم از نگاه تو

آن وقت که دیگر نگاهت نبود تا سایه بیندازد روی قلبم و من فخر بفروشم

به آفتاب من هیچ شدم بی تو

من هر روز از بغض های پر دردم، از ناله های بی صدای دلم، از نفس های

 سنگینم گفته بودم برای تو

هیچ کس ندانست

لحظه های سکوتم  از نداشتن حرفی برای گفتن نیست

هزار حرف دلم گفتنی نیست

اما هیچ کس نفهمید عمق دردم را

هیچ کس با خبر نشد

از رسوب بی امان بغض های قلبم

هیچ کس نتوانست درک کند

اینکه نفس گیر شدن نفسهای بی توأم شوخی نیست

شوخی نیست تحمل درد شدن نفسهایی که مجبوری آمدنشان را تجربه کنی...

دارد نفس هایم را به بازی میگیرد رؤیایت...

 

هی باران تو که نه دیگه آروم میکنی  و نه کسی رو یاد کسی میندازی

اگر بباری از شوقی و اگر نباری هم از دلتنگی

وبلاگ باران تعطیل بشه بهتره ...

ح-ع

 

 




نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ ساعت: 19:10